Saturday, December 17, 2016

دانستن ...

حالا ديگر همه چيز ميدانم ، واو به واو ، كلمه به كلمه، حرف به حرف ، نقطه به نقطه ، خاطره ، خواستن ،حالا معناي خواستن اش را ميدانم ،حالا دليل كابوس هايم رمز گشايي ميشود ،،حالا دو راه دارم ،"خودم را به دو نصف مساوي تقسيم كنم و اين نيمه ام از نيمه ديگرم تمام قد تشكر كند " به قول پل استر ! و به هوش و ذكاوتم تبريك بگويم ..و اين كثافتكاري را ادامه دهم ،دوم خاك بريزم ..روي همه گه هاي بالا آمده، مثل گربه خاك بريزم ... تا گندش همه زندگي ام را مثل قبل نگرفته ،دامن نزده ..

گفت :
مادرم كه مرده بود تصوير آخرم اين بودم ،سرم را آخرين لحظه داخل گور بردم ،صورتش را كه به نيمه بود و رويش با پلاستيك پوشيده بود ديدم ،نه!  لبخند هم نميزد ،ناراحت بود ،كه ميديد از همان روز من هم كارم تمام است ،يكي مرا ميكشيد ...يكي جنازه مرا ميكشيد به گوشه اي تا آرامم كند .نتوانست ..
گفت :
اذيت ميشدم ،شوخي نبود ،اذيت ميكرد ،عربده ميكشيد داد ميزد خودش را ميزد ،در تمام آن روز به بعد ..من كه خودم ماتم داشتم ديگر تماشايش ميكردم و اينهمه كثافتكاري را نميكشيدم ...آخرين بار كه خودش را زد ..خِرش را گرفتم ..كشاندمش تا قبرستان ،پرتش كردم با لگد داخل گوري ،او هم چنان عربده ميزد و گريه ميكرد ،ميدانست تمام است ،هل اش دادم ،روي اش خاك ريختم ،اينبار حتي گريه هم  نكردم ..با خشم و حرص و انتقام تمام آن سالها و آن روز هاي آخر رويش خاك ميريختم و ميخنديدم ..

یادم هست چقدر طول کشید که کل ماجرا برایم راحت تر باشد ..سه ماه .....تا همه بدی ها را رها کنم حتی نه فراموش ،و به پشت سرم هم نگاه نکنم و بر نگردم

November 2014

No comments:

Post a Comment