Tuesday, October 28, 2014


فریاد می زنم :فریبرز کجاست میشناسی اش ؟میبینی اش ؟ ازش خبر داری 
پسر میگوید باهاش چت کردم ،یکبار ،گفتم چی داری گوش میدی و وقتی گفت کف کردم ..و میرود 

من دنبالش میروم ،جایی میان ساحل و دریا و جمعیت گم اش می کنم ،و با خودم فکر میکنم برای من حسابی بود ،برای من خیلی بود با اینکه نبود 
پریشان میشوم . در خواب چشمهایم را انگار باز میکنم و فضای خانه را میبینم و نمیبینم ،بختک آرام به من نزدیک میشود ،دیگر میفهمم ،تمام لحظه آمدن ،نزدیک شدن و رفتن اش را ،دیگر تقلا نمی کنم اینبار به دستور میگویم :آرام ! فقط آرام ! مسلط شده ام بر این بخ تک !هم حتی ،وارد من میشود ،درد میگیرم ،درد میگیرد پاهایم ،سنگین میشوم و فروتر میرم و نمیتوانم نفس بکشم ولی تقلا نمیکنم ، و مدام میگویم آرام آرام ... صدای پا میشنوم خیلی واضح ... از من دور میشود ...چشمهایم را باز میکنم و حال کثافتی دارم از خواب و خاطره و بختک .

فردای آن روز است ! فردای آن روز که قرار است آخرین روز باشد ،نمی خواهد ،با اینهمه سال ،باز دعوا و فحش و ترس و توهین ، نمیخواهم ،گند زده ، با حرص ،با مهربانی ، با متلک ، نمی افتد ،چیزی از سرش نمی افتد ، میرود غیب میشود ..چند ماه ،بد تر از قبل ،نا امید تر ، بی خواب تر و پر روتر ،خبری میدهد ،نمیگیرد حتی .. این ماجرای این دو سال است .از تمام اینها یک چیز خوب میدانم ،اینجا بودن ،اینجا یی که من هستم ،جزام است ...نمیتواند ،نمی خواهد ،نمی کشد ... دور ام ...خیلی دور ...اما بهانه است و این تلخ تر میکند 
در همه این روز ها ،این خانه ،آن بختک ها ،ترس های تنهایی و باران و گریه و خاطره ، در خواب ِ من ،زنی دست در دستش میچرخد ،گاه با موی بلند ،گاه با موی کوتاه ،خوشحال ... و خود ِ او در خوابم زیبا میشود  ، نگاهش میکنم ،التماس اش میکنم ، و تمام آن شش سال را می خواهم به یادش بیاورم ، نگاهم نمیکند ، در خوابم  حتی انتقام رفتن ام را میگیرد ! مثل بیداری .. مثل گند به قول خودش آخر .. تاوان هر چه کرده ایم .. 

بیدار میشوم ، مثل سگ زخمی تن لش ام را میکشم تا پایین ...سیگار بکشم ، آسمان هم همینقدر بارانی است ..راه میرم و نمیفهمم چه میشود ..چگونه می شود که تمام کنم ،که تمام شود , با خودم تکرار میکنم : آرام ...آرام ...تمام شده ... تمام شده ... آرام بگیر .


نوشته شده در تاریخ  شش ام آبان نودو سه !




No comments:

Post a Comment