Sunday, June 15, 2014

ياد آوري

بايد نوشت ،بايد بنويسي گاهي تا فراموش نكني ،بايد بنويسي گاهي كه دلت هي بريزد توي دلت 
بايد بنويسي تا مغز پريشان ات آرام شود از اينهمه تصوير ،بايد بنويسي ...
جام جهاني شد ...يعني چهار سال گذشت از آن روزها  كه ثبت خواهند شد ....

Thursday, June 5, 2014

خونه

خُل شدم ،خواب مي بينم ،اين چندمين بارِ،خواب ميبينم تو يه خونه ايي هستم كه نميدونستم اتاق و تراس داره ،يهو كشف اش ميكنم ،و تو خواب داد ميزنم خدايا شكرت !!!! 
زندگي گذشته آدم انگار تو مدل خواسته هاش تاثير ميذاره ،وقتي هميشه تو يه خونه بزرگ و پر پنجره و حياط و همه چي بودي ،واسه ات تو سوييت زندگي كردن سخته ! شايدم من مزخرف ام ،دوست ندارم همه اش فكر كنم به اين حرفها كه يك عالمه آدم الان تو ايران آرزوشونه جاي من باشن و من دارم ناشكري ميكنم ! 
تو خواب هر دفعه هم فائقه و الهه و آيدا دارن ميان خونه ام ! مامان هم پاي ثابت اين خوابه ! اين بار اما دينا كشف كرد اتاق خونه رو !! همه اش با اونوري ها زندگي ميكنم ،با خاطره ها ،با آدمهايي كه يا اصلن نميتونم ببينم يا بايد كلي انتظار بكشم واسه ديدنشون 
پ.ن 

يه -جد- هم ندارريم بياد كامنت بذاره !!!! عاشق و شيدا شد و رفت كه رفت ! 

راديو

تموم شد ،اون فضاي مرخرف با همه عشقي  كه به كار داشتم ،گويندگي ،بعد از نه ماه در راديو هم تمام شد،حال بهتري دارم ،حالا كه در فضاي بسته و تاريك  استوديو صبح ام ظهر نميشود با دروغ .روزها و شبهايي گذشت خيره به سقف مثل يه گوشتي كه راه ميرود خودم را ميكشيدم اينور و آنور .حالا تمام شد 
يك پله اي هست از ورودي دو ِ ساختمان كه شبها انجا سيگار ميكشم و با آدمهاي خيالي ام حرف ميزنم .با مامان  همونجا حرف ميزنم ،با تلفن هم .كف زمين است انگار .
و از كف بودن خسته ام .از كف كردن ،كف نشستن ،از كف تماشا كردن ،ميخواهم بيايم بالا ،از بالا اين شهر قشنگ و تماشا كنم ،كوهها و جنگلها و مه اين شهر اغلب باروني و بايد از بالا ديد .از ديدن ماشينها از اين پنجره كوچيك كه انگار همه اشون تلنبار  شدن اينجا ديگه بدم مياد.ميام بالا .از كف ..ميام خيلي بالا و از بالا خواهم نوشت