Thursday, June 5, 2014

راديو

تموم شد ،اون فضاي مرخرف با همه عشقي  كه به كار داشتم ،گويندگي ،بعد از نه ماه در راديو هم تمام شد،حال بهتري دارم ،حالا كه در فضاي بسته و تاريك  استوديو صبح ام ظهر نميشود با دروغ .روزها و شبهايي گذشت خيره به سقف مثل يه گوشتي كه راه ميرود خودم را ميكشيدم اينور و آنور .حالا تمام شد 
يك پله اي هست از ورودي دو ِ ساختمان كه شبها انجا سيگار ميكشم و با آدمهاي خيالي ام حرف ميزنم .با مامان  همونجا حرف ميزنم ،با تلفن هم .كف زمين است انگار .
و از كف بودن خسته ام .از كف كردن ،كف نشستن ،از كف تماشا كردن ،ميخواهم بيايم بالا ،از بالا اين شهر قشنگ و تماشا كنم ،كوهها و جنگلها و مه اين شهر اغلب باروني و بايد از بالا ديد .از ديدن ماشينها از اين پنجره كوچيك كه انگار همه اشون تلنبار  شدن اينجا ديگه بدم مياد.ميام بالا .از كف ..ميام خيلي بالا و از بالا خواهم نوشت 

No comments:

Post a Comment