يك پله اي هست از ورودي دو ِ ساختمان كه شبها انجا سيگار ميكشم و با آدمهاي خيالي ام حرف ميزنم .با مامان همونجا حرف ميزنم ،با تلفن هم .كف زمين است انگار .
و از كف بودن خسته ام .از كف كردن ،كف نشستن ،از كف تماشا كردن ،ميخواهم بيايم بالا ،از بالا اين شهر قشنگ و تماشا كنم ،كوهها و جنگلها و مه اين شهر اغلب باروني و بايد از بالا ديد .از ديدن ماشينها از اين پنجره كوچيك كه انگار همه اشون تلنبار شدن اينجا ديگه بدم مياد.ميام بالا .از كف ..ميام خيلي بالا و از بالا خواهم نوشت
No comments:
Post a Comment