Sunday, August 24, 2014

ما

ما !
نيست 
از 
جغرافياي جر خورده جهان 

....
اين جاي جهان 

Tuesday, August 12, 2014

غروبهای همه جای انقدر تلخ است .سالها پیش صدای اذان که میشنیدم ،میدانستم غروب شده ،ناگهان همه چراغهای خانه روشن میشد ، دلم باز میشد انگار زندگی من و او شروع میشد تازه .از روی مبل همیشه گی اش بلند میشد ،میرفت وضو میگرفت ،راه میرفت ،آن وقت که پا داشت !  میرفت ته سالن پذیرایی ،روی صندلی نمازش مینشست و قشنگ یادم هست صورت ماه اش را که همیشه خیس بود و چادر سرش میکرد و همیشه چند تار مو از زیر چاد سفید گلدارش بیرون میزد ،من میرفتم دست میکشیدم به صورتش و به زور موها را پنهان میکردم .بعد شروع میشد با الله و اکبر بلند یعنی صدای تلوزیون و کم کن ...با الحمدالله یعنی ... و همه گفتگو های جهان آن وقت شروع میشد و گاهی هم میخنداندمش ... و نمازش که تمام میشد میگفت :خیلی خری 

از غروب آن روزها،آن  خانه پر خاطره ،آن  شبها که با هم صبح میکردیم وآن نصفه شب ها که همدیگر را بیدار، با سماور روشن با سوال :اِ؟ بیداری تو ؟ در آشپزخانه پیدا میکردیم ... خیلی سال میگذرد بر من 
بر  من انقدر سخت و تلخ میگذرد که نه آن خانه هست ..نه آن آشپزخانه ..نه آشپزِ  خانه ، ملکه آن مُلک ..،نه من در آن خاک هستم ، و از همه آن ها فقط دومتر خاک و یک سنگ سیاه که از من خیلی دور است مانده .من  از خاک کندم ،اما از خاک اش هم نکندم، نه از سنگ اش حتی  ،نه از پیرهن های رنگی ،نه از چشمهای عسلی ،نه از دستها ی کوچک، نه از نوازش آن صورت ،چیزی برای من نماند جز چهار سال حرف تلنبار شده ... چهار هزار بار مویی که دیگر شانه اش نمیکردم ،نمیتوانستم، نبود ، چهار هزار فرسنگ فاصله ،چهل هزار بار نامش که بی پاسخ ماند 

غروب همه جا انقدر غریب است که نوشتن آرام اش نمیکند حتی ؟