Tuesday, January 6, 2026

 نمیدونم از کجا شروع کنم 

آزادی از آنچه شما فکر  به شما نزدیک تر است ✌

Thursday, September 24, 2020

BENEDICT !



i am so inspired and thankful for being on the earth where  ppl like you live .

hahah . 

just start being different and see what will happen .

N


Sunday, April 26, 2020

فور زیرو

-میدونی چقدر شد ؟ 
میخندم ! آره اون بالا نوشتی . 
-باورت میشه ؟! 
که سیگارو ترک کردم بعد از بیست سال ؟ 
-بیست سال سیگار کشیدی ؟ مگه چند سالت هست ؟
خووب بود ! نشون میده کاملا یاد گرفتی من چطوری حرف میزنم . چطوری مسخره میکنم ! متلک میگم و دست میندازم . آره باورم میشه !
دیگه همه چیز بدون هیچ سختی و تلخی و زهر و دردی باورم میشه ! همون لحظه ایی که به ذهنم برسه !
یاد گرفتم دیگه فقط به خودم اعتماد کنم .
باورم میشه امروز روز چهلم قرنطینه منه !انقدر کیف کردم و همزمان بالا پایین شدم که حد نداشت . فهمیدم که غرب زده شده ام این هفته آخر . از اون آدمها ،از اون فرهنگ نداشته ، از دروغ و تهمت و پنهانکاری و فقر و بی دلی و نفهمی آدمها ی اونجا انقدر بدم میاد که حد نداره . 
از اینکه همه شو آف میکنن . همه گه زیادی میخورن . همه معروف ان . همه جنده مخفی اند و همه بلاگر و عکاس و رقاص و دیزاینر و نویسنده اند !همه منتقد . همه زیر خواب . همه دله دزد . همه زیرخواب و حسود و بی شخصیت و مریض و گدا !!! آخ که گدای همه چیز اند گدای محبت الکی و تشنه پول .همه کفتار ! فرصت طلب ! زیر آبزن !خودخواه خودشیفته ! افسرده ! روان پریش پر مدعا !دهاتی و بی کلاس و بی سواد و داغون .۹۰ درصد درون بیرون همینن ! همه وسط رابطه ! بیرون رابطه ! هر کدامشان به تنهایی یک ج.ا هستند ! به تنهایی پلید و ظالم 
تقصیر خودشان نیست ! اون دولت کثافت همه انسانیت را از آنها که نداشتند گرفت . دلم برای کناهی ها میسوزد !
گناهی ها آدم های نجیب و با شرفی و سالمی بودند که هیچ چیز انسانیت را از آنها نگرفت 
حتی گرسنگی. 
آن طفلک ها از هیچ چیز چیز نمی دانستند . فقط میخواستند گرسنه نماند زن و بچه ه اشان . فقط به فکر آبرو بودند ! 
طفلک آنها . 
آن دسته به جا مانده از انسانها . 







Sunday, April 19, 2020

از نو

از حمام بیرون میایم به زور ،با حوله بر تن و سر روی تخت دراز میکشم . روز سی و دوم قرنطینه است . کسل و بی حوصله حتی بعد از حمام داغ و نمک دریایی که برایم در وان ریخته . 
روی تخت دراز میکشم . با یک لیوان شراب سفید خنک کنار تختم میاید . دست به تنم میکشد و میگوید : 
درستش میکنی . حالا که دیگر همه چیز میدانی «تو »درستش میکنی ، میدانم . و من هستم ، از حالا به بعد همیشه هستم که میدانم اینکه تن نازکش لمیده به تخت کیست حالا . 
نگاهش میکنم ، لبم میلرزد (که چقدر بدم میاید که یاد آخرین بار لرزش لبم دو ساعت قبل از فرودگاه افتادم ) اشکم که حلقه میزند ، میداند حتما خیلی خیلی برایم سخت شده که گریه میکنم . 
کنارم دراز میکشد . دستش را دور کمرم میاندازد و پس گردنم را بو میکند و میگوید :
میدانی چقدر خوش بویی ؟ 
با اخم میگویم : همین الان از حمام اومدم 
میگوید:  نه نه حتی از سر کار یا هم میایی همینقدر خوش بویی . 
میخندم . میدانم 
میگوید : چقدر نازکی مثل دل ات . نه مثل روح عزیزت 
میگویم : چه فایده حالا که دلم ترکیده . 
میگوید : 
من کنار تو هستم از همین حالا . به تو خواهم گفت و نشان میدهم که «عشق »یعنی چه . به تو معنای اعتماد و صداقت را نشان خواهم داد . 
میگویم : اینهمه راه آمده ایی همین را بگویی؟ 
میگوید : نه . چیزی نمیگویم! نشان میدهم به تو که تا همیشه کنار تو خواهم ماند . 
اینبار تا همیشه . 
من همه آن گذشته را جبران میکنم 
برای تو 
یگانه 
تو . 

Tuesday, April 7, 2020

brainwash !!!

جمله طلایی صد سال اخیر: 
فقط کسی که مغز نداره رو میشه مغزشو شستشو داد. 
یا مخ اش را .. 
عالی بود . 

Monday, February 17, 2020

از روي موبايل نميفهمم ، 
روزهاي سختي كه تمام شد نميفهمم ، اما حالا همه چيز را مو به مو ، نقطه به نقطه ميفهمم . 
درد تمام شد اما جاي آن زخم ، مثل زخم پريدن حلوا روي دستم ماند ، 
چاقو رابيرون كشيدم ، رفتم بيمارستان و منتظر ماندم تا نجاتم دهند . 
نجاتم دادند ؟ 
نه خودم ، زخمم را دوخته ام ، مرهم گذاشته ام ، جايش مانده . 
زمان ميبرد اما ميرود ، من بد زخمم ، تنم كه ميسوزد يا ميبرد يا ميتركد  يا له ميشود قلبم جايش نميرود ، خودش رفته اما جايش نميرود ، 
جاي اين زخمها هميشه مي ماند . 
نميدانم چندم كی  است يا كي ميرود ، اما ميدانم اينجاست و دارد كه كم رنگ ميشود . 
من فقط نگاه ميكنم .  
شبي از شبهاي فوريه ٢٠٢٠ . 

Tuesday, June 6, 2017

خرداد نود و شش
بوی استامبولی  می آید غذا منظورم است . از یک جای از ساختمان با خنکی عصر کش دار تابستان مخلوط میشود و من را میکشد به هزار سال عقب تر . وقتی تهران در شلوغی و هیاهو و بوق و دود و ترافیک و دعوا و فحش های خیابانی میترکید و میرسیدی خانه .از هر دری بوی غذا می آمد . دیدی هر جایی بوی مخصوص دارد ؟ برای من هر خاطره ایی ،هر آدمی ،هر خانه ایی ، هر کتابی و هر شی و مکان و زمانی بوی خاصی دارد که وقتی با {حال ام } قاطی میشود ،گاهی لبخند میزنم و گاهی غصه ام میگیرد .
اینجا اما عصری است که روزش به  کناردریا ی  تنهایی و خرید تنهایی و خواندن و نوشتن و شنیدن تنهایی میگذرد . چند وقت یکبار صدای رد شدن ماشینی ،بسته شدن دری  به گوش ات میخورد که آن هم نشانه  یی از هیاهو زندگی نیست ،انصافن نشانه ی زنده بودن آدمها و غریبه های این شهر است که بعد از کار طاقت فرسا ،تن خسته را به خلوت و تنهایی خانه سوت و کور میبرند .
اینجا کسی خانه منتطرت نیست با غذای داغ روی شعله آتش ،با چای تازه دم عصر تابستانی یا با هندوانه خنک بریده شده و با صدای بلند تلوزیون که انگار الان رمضان هم باشد و احسان علیخانی با بغض اشک همه را در می آورد و وقتی برسی اولین غری که بزنی این باشد که "صدای تلوزیون و کم کن ". اینجا میرسی ،چراغ را روشن میکنی ، آرام حرکت میکنی تا هم خانه ات بیدار نشود ، خانه فقط بوی حمام هم خانه ات را میدهد . چیزکی میخوری و صفحه های اینترنت را بالا و پایین می کنی و بدون دلیل همه را لایک ی میکوبی و میخوابی ... انقدر بی حوصله که کتاب هایی که هر هفته میخری تلنبار میشود و تلنبار میشود . .....
تا به حال در ده زندگی کرده ایی ؟ سکوت و تنهایی و رخوت و غریبه بودن آدمها ،منزوی و بی حوصله و دل مرده ات میکند ...و فقط اینش می ماند که به به ..چه ده زیبایی چه هوای تمیزی 
هر روز با خودت قرار میذاری که فردا کاری میکنی وقتی که خانه رسیدی .. فردا خسته تر از امروز .. دلمرده تر ..تنها تر ..
جون ۲۰۱۷
ون سیتی