از حمام بیرون میایم به زور ،با حوله بر تن و سر روی تخت دراز میکشم . روز سی و دوم قرنطینه است . کسل و بی حوصله حتی بعد از حمام داغ و نمک دریایی که برایم در وان ریخته .
روی تخت دراز میکشم . با یک لیوان شراب سفید خنک کنار تختم میاید . دست به تنم میکشد و میگوید :
درستش میکنی . حالا که دیگر همه چیز میدانی «تو »درستش میکنی ، میدانم . و من هستم ، از حالا به بعد همیشه هستم که میدانم اینکه تن نازکش لمیده به تخت کیست حالا .
نگاهش میکنم ، لبم میلرزد (که چقدر بدم میاید که یاد آخرین بار لرزش لبم دو ساعت قبل از فرودگاه افتادم ) اشکم که حلقه میزند ، میداند حتما خیلی خیلی برایم سخت شده که گریه میکنم .
کنارم دراز میکشد . دستش را دور کمرم میاندازد و پس گردنم را بو میکند و میگوید :
میدانی چقدر خوش بویی ؟
با اخم میگویم : همین الان از حمام اومدم
میگوید: نه نه حتی از سر کار یا هم میایی همینقدر خوش بویی .
میخندم . میدانم
میگوید : چقدر نازکی مثل دل ات . نه مثل روح عزیزت
میگویم : چه فایده حالا که دلم ترکیده .
میگوید :
من کنار تو هستم از همین حالا . به تو خواهم گفت و نشان میدهم که «عشق »یعنی چه . به تو معنای اعتماد و صداقت را نشان خواهم داد .
میگویم : اینهمه راه آمده ایی همین را بگویی؟
میگوید : نه . چیزی نمیگویم! نشان میدهم به تو که تا همیشه کنار تو خواهم ماند .
اینبار تا همیشه .
من همه آن گذشته را جبران میکنم
برای تو
یگانه
تو .
No comments:
Post a Comment