Friday, December 23, 2016

اونقدر قل ب ام ق ب
باید دلیلی برای موندن باشه ،چیزی باید آدمو از راه دور نگه داره ،از داد و بیداد و اخم و بد خلقی و من برم و تو برو چیزی درنمیاد . دوازده سال از این حرفها گذشته . من همونم که رفتم با بدخلقی . با خیانت و دروغ دونگ نرفتم . با همین   نمیخوام و نمیتونم و نمیشه رفتم . 
 با تو حرف نمیزنم ،با تو سکوت میکنم .گوشهایم داغ میشود و بدنم گُر میگیرد . تماس تمام میشود با دلخوری همیشگی من و نمیخوابم و پریشان میشوم و دیوانه میشوم و تو مثل همیشه بی اعتنا . تکرار کنم ؟ نه تکرار نمیکنم . 
چهار سال است که با کسی حرف نزده ام و هیچ کس از روزها و شب هایی که از من عبور میکند چیزی نمیداند .با تو هکه نمیشه حرف زد،به تو باز نمیشود تکیه کرد ،،به آدم بی حوصله ایی که جز خودش را نمیبیند ؟اینها تکراری نیست ؟ اینها حرفهای هزار سال گذشته هم هست . شوق آدمی کور میشود وقتی که پای گریز به میان می آید . میخوام با تو حرف بزنم ،میخواهم قربان صدقه ات برم ، میخواهم با تو درد و دل کنم ، گوشی نیست ،کسی نیست ،هنوز باید ادامه بدم ؟ اینها را که نمیخوانی و نخوانده ای . برایت هیچ گاه اهمیتی ندارد وقتی قدر بودنم را نمیدانی ،هیچ وقت نمیفهمی که چه نعمتی است اگر حتی کسی را داری که به تو گوش بدهد ،اینها گلایه نیست . برای خودم مینوسیم با نشانه و برای هزارمین بار که 
رفتن ام اینبار بی بازگشت است .
و تو میدانی که بی بازکشتی چیست ! 
اما من چیز دیگری میدانم ،این اطوارها از طرف تو برای من است و من ،هیچ آدم تازه ایی اینها را نخواهد دید . کسی  عطسه کرده اینجا یعنی باز هم ....اینطوری که نه با حرف نشان میدهی که دوستم داری نه با عمل یعنی مثل همان سالها باید بروم و تو میدانی که من باهوش تر از این حرفها هستم که اینبار گناه گردن من بیفتد .


قربانت 
بیست و سه دسامبر ۲۰۱۶ 
روز خرید کلاه از لانزدل کی 

Saturday, December 17, 2016

پیوستن

پیوستن

انقدر که خون میپاشد اینطرف آن طرف که ذله شده ام ‍‍‍٫ با این فونت مک هم بلد نیستم کار کنم اعصابم بهم میریزد٫ سه سال یا دوسال از نبودن ما میگذرد از تو چه پنهان که نشسته ام و نامه های دوهزارو دوازده وسیزده را خواندم ٫باورم نمیشود من بوده ام آن روزها روی زمین یا مرده بودم٫؟ هنوز نفس ام بند می آمد وقتی اینهمه التماس داشت ٫ از تو چه پنهان از خودم بیشتر بدم آمد.جایی از نامه {انتهای جهان }داشت لابد ته ذهن ام بوده که که اسم اینجا را گذاشته ام .چه فکر میکردم آن سالها ؟ میدانم از دعوا ها می ترسیدم ،از ندیده شدن ها ، باورم نمیشد که چیزی تغییر نکرده باشد ،از ترس بود که بر نگشتم ، میترسیدم تکرار شوم ، میترسیدم تکرار شوی حالا هم همین ترس ها پدرم را در میآورد ؟ نه گفته ام قسم خورده ام که دیگر هیچ ترسی ندارم .بعد از دو سال به اینجا آمده ام ،
خانه ات را سر بزن گاهی 
قربانت 
2016/12/17

دانستن ...

حالا ديگر همه چيز ميدانم ، واو به واو ، كلمه به كلمه، حرف به حرف ، نقطه به نقطه ، خاطره ، خواستن ،حالا معناي خواستن اش را ميدانم ،حالا دليل كابوس هايم رمز گشايي ميشود ،،حالا دو راه دارم ،"خودم را به دو نصف مساوي تقسيم كنم و اين نيمه ام از نيمه ديگرم تمام قد تشكر كند " به قول پل استر ! و به هوش و ذكاوتم تبريك بگويم ..و اين كثافتكاري را ادامه دهم ،دوم خاك بريزم ..روي همه گه هاي بالا آمده، مثل گربه خاك بريزم ... تا گندش همه زندگي ام را مثل قبل نگرفته ،دامن نزده ..

گفت :
مادرم كه مرده بود تصوير آخرم اين بودم ،سرم را آخرين لحظه داخل گور بردم ،صورتش را كه به نيمه بود و رويش با پلاستيك پوشيده بود ديدم ،نه!  لبخند هم نميزد ،ناراحت بود ،كه ميديد از همان روز من هم كارم تمام است ،يكي مرا ميكشيد ...يكي جنازه مرا ميكشيد به گوشه اي تا آرامم كند .نتوانست ..
گفت :
اذيت ميشدم ،شوخي نبود ،اذيت ميكرد ،عربده ميكشيد داد ميزد خودش را ميزد ،در تمام آن روز به بعد ..من كه خودم ماتم داشتم ديگر تماشايش ميكردم و اينهمه كثافتكاري را نميكشيدم ...آخرين بار كه خودش را زد ..خِرش را گرفتم ..كشاندمش تا قبرستان ،پرتش كردم با لگد داخل گوري ،او هم چنان عربده ميزد و گريه ميكرد ،ميدانست تمام است ،هل اش دادم ،روي اش خاك ريختم ،اينبار حتي گريه هم  نكردم ..با خشم و حرص و انتقام تمام آن سالها و آن روز هاي آخر رويش خاك ميريختم و ميخنديدم ..

یادم هست چقدر طول کشید که کل ماجرا برایم راحت تر باشد ..سه ماه .....تا همه بدی ها را رها کنم حتی نه فراموش ،و به پشت سرم هم نگاه نکنم و بر نگردم

November 2014