اونقدر قل ب ام ق ب
باید دلیلی برای موندن باشه ،چیزی باید آدمو از راه دور نگه داره ،از داد و بیداد و اخم و بد خلقی و من برم و تو برو چیزی درنمیاد . دوازده سال از این حرفها گذشته . من همونم که رفتم با بدخلقی . با خیانت و دروغ دونگ نرفتم . با همین نمیخوام و نمیتونم و نمیشه رفتم .
با تو حرف نمیزنم ،با تو سکوت میکنم .گوشهایم داغ میشود و بدنم گُر میگیرد . تماس تمام میشود با دلخوری همیشگی من و نمیخوابم و پریشان میشوم و دیوانه میشوم و تو مثل همیشه بی اعتنا . تکرار کنم ؟ نه تکرار نمیکنم .
چهار سال است که با کسی حرف نزده ام و هیچ کس از روزها و شب هایی که از من عبور میکند چیزی نمیداند .با تو هکه نمیشه حرف زد،به تو باز نمیشود تکیه کرد ،،به آدم بی حوصله ایی که جز خودش را نمیبیند ؟اینها تکراری نیست ؟ اینها حرفهای هزار سال گذشته هم هست . شوق آدمی کور میشود وقتی که پای گریز به میان می آید . میخوام با تو حرف بزنم ،میخواهم قربان صدقه ات برم ، میخواهم با تو درد و دل کنم ، گوشی نیست ،کسی نیست ،هنوز باید ادامه بدم ؟ اینها را که نمیخوانی و نخوانده ای . برایت هیچ گاه اهمیتی ندارد وقتی قدر بودنم را نمیدانی ،هیچ وقت نمیفهمی که چه نعمتی است اگر حتی کسی را داری که به تو گوش بدهد ،اینها گلایه نیست . برای خودم مینوسیم با نشانه و برای هزارمین بار که
رفتن ام اینبار بی بازگشت است .
و تو میدانی که بی بازکشتی چیست !
اما من چیز دیگری میدانم ،این اطوارها از طرف تو برای من است و من ،هیچ آدم تازه ایی اینها را نخواهد دید . کسی عطسه کرده اینجا یعنی باز هم ....اینطوری که نه با حرف نشان میدهی که دوستم داری نه با عمل یعنی مثل همان سالها باید بروم و تو میدانی که من باهوش تر از این حرفها هستم که اینبار گناه گردن من بیفتد .
قربانت
بیست و سه دسامبر ۲۰۱۶
روز خرید کلاه از لانزدل کی