پیوستن
انقدر که خون میپاشد اینطرف آن طرف که ذله شده ام ٫ با این فونت مک هم بلد نیستم کار کنم اعصابم بهم میریزد٫ سه سال یا دوسال از نبودن ما میگذرد از تو چه پنهان که نشسته ام و نامه های دوهزارو دوازده وسیزده را خواندم ٫باورم نمیشود من بوده ام آن روزها روی زمین یا مرده بودم٫؟ هنوز نفس ام بند می آمد وقتی اینهمه التماس داشت ٫ از تو چه پنهان از خودم بیشتر بدم آمد.جایی از نامه {انتهای جهان }داشت لابد ته ذهن ام بوده که که اسم اینجا را گذاشته ام .چه فکر میکردم آن سالها ؟ میدانم از دعوا ها می ترسیدم ،از ندیده شدن ها ، باورم نمیشد که چیزی تغییر نکرده باشد ،از ترس بود که بر نگشتم ، میترسیدم تکرار شوم ، میترسیدم تکرار شوی حالا هم همین ترس ها پدرم را در میآورد ؟ نه گفته ام قسم خورده ام که دیگر هیچ ترسی ندارم .بعد از دو سال به اینجا آمده ام ،
خانه ات را سر بزن گاهی
قربانت
2016/12/17
No comments:
New comments are not allowed.