Sunday, May 4, 2014

جایی ..کسی ..چیزی

اینجا گاهی چیزی ثبت میشود در اینجا ی جهان که همیشه بارانی است 
امروز روز مریض ی است ، نه اینکه بیماری ، روز بیمار است ، باران قطع نمی شود در این شهر مرده ، در خانه را باز که میکنم کلید را با دست خودم میزنم و خانه روشن میشود ،و بوی قهوه میدود در تمام جانم ، خانه ام همیشه بوی قهوه میدهد ، نه بوی غذا، نه بوی عطر ، نه بوی گُل ، بوی قهوه . نه استار باکس ،نه تیم هورتون ، نه ویوز ،نه بلنز ، بوی قهوه ترک میدهد که از جایی گیر آوردم که بوی کافه نادری بدهد . عجیب که آدمی هر جا که هست میخواهد جای دیگر باشد ...هر چه که هست میخواهد چیز دیگر باشد . روز بیمار است ، بیمار و آروم ، لای پنجره را باز میکنم ، صدای باران ،از تنهایی رهایم کند ، یک صدایی بیاید که فکر نکنم جهان مرده ، نمیدانستم تنهایی و مهاجرت ، غربت در سالهای اول ، انگار آدمی را خل میکند ، ظاهرن قرار است بعد تر خوب شویم و جالب است که همه آنها که هنوز منتظر آمدن به بهشت برین اینطرف هستند نه میدانند نه باور میکنند ..اینها که در جعبه جادویی میبینند و جادویی بیش نیست ، و جادو و تمام جاذبه اش از بین میرود 
روز بیمار ی است امروز 

آسمان زرد کم عمق و دیده ام از بهرام توکلی ،فیلم بیماری است  و تاثیر روز را بیشتر میکند . روزی که چشمها را که باز میکنی سقف را میبینی ، از آن لحظه ها که نمیدانی سقف خانه پدری است ، اتاق بچگی ؟ جایی مهمانی آمده بودی ؟ شب مست کردی جایی افتاده ایی ؟ مسافرت ؟ چند ثانیه طول میکشد یادت بیاید این اتاق چند در چند متر مربع را از سالهاست برایش تلاش کردی منتظرش بودی که بیایی ،بچینی ، وسائل را با سلیقه خودت انتخاب کنی ،درست اش کنی و فقط شب ها بیایی بیفتی توی تختش و آرام دق کنی 


روز مریضی است ، کسی باور نمیکند ، من هم باور نمیکردم. آدم اگر در جای خودش نباشد ،،،، جایی که به دنیا میآید ،جایی که بزرگ میشود ،جایی که آدمها را میشناسد به همان زبان حرف میزند ،مدرسه میرود ،درس میخواند ،جنگ میشود حتی ، دوست پیدا میکند ، دانشگاه میرود و بزرگ میشود هر پخی میشود یا نمیشود... ..دلش برای هر چیز کوچکی که قبل تر ازش متنفر بود تنگ میشود 

اینجای جهان گاهی چیزی مینوسید برای روزی که بهش بخندد یا گریه کند 
اینجا ی جهان برای خودش و فقط خودش مینوسید که نوشته باشد و مهم نیست که کسی خوانده یا نه ...


No comments:

Post a Comment